![]() |
![]() |
|
| برای دلداری دیگران لازم نیست درد کسی را درمان کنیم٬کافیست به او بگوییم تو تنها نیستی. |
|
در میان شما کیست که صد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها گم شود‘ که آن نود و نه را در صحرا وانگذارد و از پی آن گم شده نرود تا آن را بیابد؟
انجیل لوقا‘ باب 15‘ آیه 4 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 23:36 توسط خزان |
|
|
قدم نزن دوباره تو شبای بی خیال من
بازی عشق تو گرفت تمام شور و حال من پشت نقاب روزگار خاطره مونده تو غبار از من و تو که ما شدیم چیزی نمونده یادگار شکر خدا که زندگیم خالی شد از حضور تو بیشتر از این دلم نشد بازیچه غرور تو!!!! بهانه هام‘ ترانه هام‘ تمام عاشقانه هام تمام من ‘ تمام تو ‘ تمامی شبانه هام مثل یه برگ کهنه شد تو دفتر گذشته هام خطای خیس دفترو جز من وتو کسی نخوند شکر خدا که زندگیم خالی شد از حضور تو بیشتر از این دلم نشد بازیچه غرور تو!!!! مثل غریبه رد شدیم من و تو از کنار هم زمونه هدیه ای نداد بجز یه کوله بار غم تو بودی که رفتی سفر منو گذاشتی بی خبر می خواستی من گریه کنم بخاطر چند تا سفر بهانه هام ‘ ترانه هام‘ تمام عاشقانه هام تمام من ‘ تمام تو ‘ تمامی شبانه هام مثل یه برگ کهنه شد تو دفتر گذشته هام خطای خیس دفترو جز من وتو کسی نخوند شکر خدا که زندگیم خالی شد از حضور تو!!!! بیشتر از این دلم نشد بازیچه غرور تو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 23:33 توسط خزان |
|
|
مردم آزادند همه چیزشان را انتخاب کنند_مدرسه‘ دانشگاه‘ خمیر دندان‘ فیلم‘ شوهر‘ زن_ اما وقتی پای عقاید دینی به میان می آید‘ برخورد حکومت طوری است که انگار مردم شعور کافی ندارند و به راحتی می شود از آنها سوء استفاده کرد. کتاب زهیر(پائلو کوئیلو) ولی واقعا همین طوریه!!!!!!!! مطمئنم هرگز بهش فکر نکردید. یا اگر کردید جرات به زبان آوردنشو نداشتید. اصولا 89 % آدم هائی که توی اینترنت هستن سنشون کمتر از 30 ساله و یعنی قشر جوان هستن ولی هرگز جائی ندیدم که کسی درباره این جور مسائل نظر بده. ما حتی جرات نظر دادن هم نداریم!!!!! پس چطور میتونیم دنیا رو‘ خودمون رو عوض کنیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 22:37 توسط خزان |
|
|
جرالدین، دخترم! تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم، اما غصه ی خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. قصه آن دلقك گرسنه كه در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد نابسامانی را كشیده ام. دخترم! دنیایی كه تو در آن زندگی می كنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب، آن هنگام كه از سالن پرشكوه تئاتر بیرون می آیی، آ‹ ستایشگران ثروتمند را فراموش كن، اما حال آن راننده تاكسی را كه تورا به خانه می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار..... دخترمجرالدین! چكی سفید برای تو فرستادم كه هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج كنی ولی هروقت خواستی دو فرانك خرج كنی با خود بگو : سومین فرانك از آن من نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سكه برای تو حرف می زنم برای آنست كه از نیروی فریب و افسون پول، این فرزند شیطان آگاهم....... . من زمانی درازبرروی ریسمانی بس نازك و لرزنده نگران بوده ام اما دخترم این حقیقت را بگویم كه مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می كنند. دخترم جرالدین! پدرت با تو حرف می زند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تورا بفریبد. آنشب است كه این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای خواهد بود و سقوط تو حتمی است....... روزی كه چهره زیبای یك اشراف زاده بی بندوبار تو را بفریبد، آن روز است كه بندبازی ناشی خواهی بود، بندبازان ناشی همیشه سقوط می كنند. از این رو به زر و زیور دل مبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یك دل باش و به راستی اورا دوست بدار.دخترم! هیچ كس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت كه شایسته آن باشد كه دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان كند.برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن عریان تو باید مال كسی باشد كه روحش را برای تو عریان كرده است. دخترم، جرالدین! برای تو حرفهای بسیار دارم، ولی به موقع دیگر می گذارم و با این پیام نامه ام را به پایان می رسانم! انسان باش، پاكدل و یكدل باش، زیرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزاران بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 18:59 توسط خزان |
|
|
وقتي زلزله آمد ...تازه فهميدم سازه دلم چقدر در برابر مرگ لرزيدني است .
وقتي زلزله آمد ...تازه فهميدم در محاسبه مرکز ثقل عمرم چقدر اشتباه کرده ام وهمه چيز چقدر متغير است... وقتي زلزله آمد...ديدم چقدر اينرسي وجودم در برابر خواست تو هيچ است... وقتي زلزله آمد...مطمئن شدم بار گذاري عمرم خطا بوده است و اصلا تعادل ندارد... و وقتي زلزله آمد... ديدم که چقدر مرگ نزديک است... من خطا رفته بودم مدتها بود يادم رفته بود رفتني هم هست و اين رفتن مي تواند خيلي هم نزديک باشد و کسي قول نداده که من سالها فرصت داشته باشم که اينطور با خيال راحت تمام اين فرصتها را به دنياي خود اختصاص داده ام .درس‘ کار‘ ازدواج ...مدتها بود مرگ رااز برنامه ريزيها حذف کرده بود. یک لحظه یاد این سخن حضرت مولا افتادم که:« وقتي نماز مي خوانيد طوري باشيد که گويي نماز آخرتان است» ...خيلي وقت بود اين حديث را فراموش کرده بودم... ويک لحظه آن آرزوي قديمي در دلم جوانه زد که خدايا نکند من با مرگ طبيعي از دنيا بروم ... اين همه جرقه فقط با چند ثانيه لرزيد ن زمين...
اما خدايا ! چه کنم که انسانم و فراموشکار ... مي ترسم باز همه اين حرفها را فراموش کنم پس خودت کمکم کن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 18:57 توسط خزان |
|
|
اگه چشمام طاقت دوری ندارن! اگه دستام تو نبودت کم میارن! تو ببخش ای عاشق معشوقه خوبم! اگه دیگه شونه هام جائی واسه سر ندارن!
خوب می دونی دلم از تو نگرفته خوب میدونی عشقت از سینه نرفته توی قلب عاشق قشنگ خوبم خوب میدونی که کسی جا نگرفته من همون عاشق تنهام و میمیرم من اگه بی تو باشم نمی تونم اگه روزی تو بری تنهام بزاری من بازم تو حسرت عشقت می مونم بازم از رفتن تو غمگین ترینم بازم از دوری عشقت لب اون کوچه میشینم با همه سختی و غربت و نبودن بازم از پنجره شب جای پائی نمی بینم
خوب می دونی دلم از تو نگرفته خوب میدونی عشقت از سینه نرفته توی قلب عاشق قشنگ خوبم خوب میدونی که کسی جا نگرفته |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:1 توسط خزان |
|
|
گفت می رم مسافرت 3 روز دیگه میام خونه عصر جمعه هر کی در زد بدونم خود اونه .
وقتی که بار سفر بست دلم آهنگی نداشت بغض من تو راه اون بود آسمون رنگی نداشت
روز اول با صدای بارون از پشت شیشه روز دوم کلاغی که روی بوم همیشه روز سوم اومدش یه صبح بارون توی اون جمعه ساکت با خودم زدم خیابون سر خوش از هر لحظه نزدیکی خورشید به زمین با خودم گفتم غروب امروزو ببین ببین وقتی که ماه توی چشمام رخنه می کرد صدای زنگ تلفن توی گوشم ناله می کرد یه صدای غم زده گفت: که تو رفتی ته دره!!!!!!!
از خودت برام تو دنیا نذاشتی حتی یه ذره تو که رفتی شعرمم پاک شد و مردش عکستم تو قاب خالی یاد اون 3 روزو دردش!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 18:59 توسط خزان |
|
|
رحم کن بر کسانی که به بندهای ابریشمین عشق گره خورده اند و خود را ارباب دیگران می دانند و حسرت می خورند و وجود خود را مسموم می سازند و عذاب می دهند. زیرا نمی فهمند که عشق و همه چیز مثل باد در تغیر است اما حتی بیش از آنان‘ رحم کن بر کسانی که از ترس این که عاشق شوند‘ می میرند و به نام عشق بزرگتری که آن را نمی شناسند‘ دست رد به سینه ی عشق می زنند هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:« هر کس از آبی که من به او می دهم بنوشد‘ هرگز تشنه نخواهد ماند.»
رحم کن بر کسانی که جهان هستی را تا حد یک توضیح‘ و خدا را تا حد یک معجون جادوئی‘ و انسان را تا حد یک موجود که نیازهای اصلی اش رفع شود‘ پائین می آورند. زیرا هرگز موسیقی کرات را نمی شنوند. اما حتی بیش از آنان رحم کن بر کسانی که ایمان کور دارند و در آزمایشگاه های خود جیوه را به طلا تبدیل می کنند و دورشان را کتاب هایی درباره ی اسرار(« تاروت» ورق های عکس دار برای فال گرفتن) و نیروی اهرام گرفته است. هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«هر کس که به سان کودکان‘ ملکوت خدا را درنیابد‘ از هیچ راهی وارد آن نخواهد شد.» رحم کن بر کسانی که جز خود را نمی بینند و دیگران برای آنان به خلاصه ای مبهم و دوردست می مانند. آنان با لیموزین از خیابان ها می گذرند و خود را در دفتر کارشان‘ در بالاترین طبقه ساختمان‘ که به تهویه مطبوع هم مجهز است‘ زندانی می کنند واز انزوای قدرت‘ رنج می برند و صدایشان هم در نمی آید.اما حتی بیشتر از آنها رحم کن بر کسانی که هر کاری را برای هر کسی انجام می دهند و نیکوکارند وتنها از طریق عشق می خواهند بر شر پیروز شوند. زیرا هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«بگذار آن که شمشیری ندارد جامه اش را بفروشد تا شمشیری بخرد.» بارالها‘ رحم کن بر ما که یک مشت گناهکاریم که در پی قدیسین در سراسر جهان پراکنده ایم. زیرا ما حتی خود را نمی شناسیم و اغلب فکر می کنیم لباس بر تن داریم‘ در حالی که عریانیم. معتقدیم که جنایتی مرتکب شده ایم‘ در حالی که در واقع جان کسی را نجات داده ایم. هنگامی که رحمتت را شامل حال همه ی ما می کنی‘ از خاطر مبر که شمشیر ما‘ در دست یک فرشته و یک شیطان است و هردو‘ یک دست هستند. زیرا ما اهل دنیائیم و اهل دنیا هم می مانیم و به تو نیاز داریم. ما همیشه به قانون تو نیاز داریم که می گوید:«وقتی شما را بدون کیف پول‘ کوله پشتی و صندل فرستادم‘ چیزی کم نداشتید.» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 16:20 توسط خزان |
|
|
سلام فاحشه! هان!؟ تعجب کردي!؟ ميدانم در کسوت مردان آبرومند ،
برگرفته از وبلاگ gada.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:25 توسط خزان |
|
|
بارالها‘ به ما رحم کن! با رحمت بی پایانت به ما یاری ده‘ که هرگز دانشمان را به دشمن و ضد خودمان تبدیل نکنیم.
رحم کن بر کسانی که به حال خود افسوس می خورند و خود را انسان های خوبی می دانند که زندگی در حقشان ستم کرده... فکر می کنند آن چه که به بر سرشان آمده ‘ حقشان نبوده. چنین اشخاصی هرگز نمی توانند نبرد خیر را انجام دهند. و رحم کن بر کسانی که نسبت به خود بی رحمند و در تمام کارهایی که انجام می دهند‘ تنها شر را می بینند و تقصیر بی عدالتی هایی را که در دنیا وجود دارد‘ به گردن می گیرند. زیرا هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«حتی تعداد موهای شما شمرده شده است!» رحم کن بر کسانی که دستور می دهند و بر کسانی که ساعت های متمادی مشغول خدمتند و صرفا به امید تعطیلی یکشنبه‘ خود را وقف کار می کنند و در آن روز هم فقط میبینند که جایی ندارند که بروندو همه درها بسته است. اما همچنین رحم کن بر کسانی که تلاش را بر خود واجب می شمارند و دیوانه وار می کوشند و عاقبت کارشان به بدهکاری می کشد‘ یا به دست برادران خویش مصلوب می شوند. زیرا هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«مثل مار خردمند و مثل کبوتر بی آزار باش!» رحم کن بر کسانی که که ممکنست دنیا را فتح کنند‘ اما هرگز به نبرد خیر باطنی نپردازند. اما همچنین رحم کن بر کسانی که در نبرد خیر باطنی پیروز شده اند‘ اما چون نتوانسته اند دنیا را فتح کنند‘ سر از خیابان ها و کافه های زندگی در می آورند. زیرا هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«مثل کسی که به کلام من گوش فرا دارد‘ مثل خردمندی است که خانه خود را بر روی سنگی سخت بنا کرده است.» رحم کن بر کسانی که از برداشتن قلمی‘ قلم موئی‘ سازی‘ یا ابزاری وحشت دارند. زیرا می ترسند مبادا کسی قبلا این کار را بهتر از آنان انجام داده باشد و خود را لایق ورود به کاخ پر شکوه هنر نمی یابند. اما حتی بیشتر از آنان ‘ رحم کن بر کسانی که قلم یا قلم مو یا ساز یا ابزار را برداشته اند و الهام را به چیزی مبتذل تبدیل کرده اند و با این حال خود را بهتر از دیگران می دانند. زیرا هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«زیرا پوشیده ای نیست که پرده از روی آن به کنار نرود‘ و نه پنهانی که فاش نگردد.» رحم کن بر کسانی که می خورند و می نوشند و نیاز های خود را برآورده می سازند‘ اما در سیری ناشاد و تنها هستند اما حتی بیش از آنان رحم کن بر کسانی که روزه می گیرند و به عیب جوئی از مردم می پردازند و دیگران را نهی می کنند و به همین دلیل ‘ خود را قدیس می دانند و به اسم تو در خیابان ها موعظه می کنند. زیرا هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«کسی که تنها شاهدش خودش باشد‘ شهادتش قبول نیست.» رحم کن بر کسانی که از مرگ می ترسند و بی خبر از عوالم بی شمار و مرگ های بسیار که تاکنون داشته اند‘ ناشادند. زیرا فکر می کنند که روزی دنیایشان به پایان می رسد.اما حتی بیش از آنان‘ رحم کن بر کسانی که از مرگ های متعدد خود باخبرند و امروز‘ خود را ابدی می پندارند. هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:« جز کسی که تولدی دوباره یابد‘ کسی قلمرو خدا را نمی بیند.»
ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 21:50 توسط خزان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همدیگر را دوست بدارید، اما محبت را به زنجیر نکشید. بگذارید محبت دریای مواجی باشد در میان کرانه های نفوس شما، تا هر کس جام دوستی های خود را از آن لبریز کند، اما محتاط باشید که هیچگاه همگی از یک کاسه ننوشید!!!
آماده تبادل لینک هستم. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 خرداد 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
زندگی زیباست پر کردن کارت اهدا عضو عمیق ترین نقطه زمین محکوم به زندگی تقدیم به تنها عشقم علی Hi ToOoOo By طرفداران هری پاتر |
|
RSS
|