![]() |
![]() |
|
| برای دلداری دیگران لازم نیست درد کسی را درمان کنیم٬کافیست به او بگوییم تو تنها نیستی. |
|
در دل من چیزی هست مثل یک شبیه نور مثل یک خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت‘ بروم تا سر کوه دورها آوائی هست که مرا می خواند. سهراب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:37 توسط خزان |
|
|
این است در سراشیب زندگی سقوط کردن‘ تسلیم شدن و دم نزدن. این است عشق را شناختن‘ او را جلا دادن و به جایگاه قلب نشاندن‘ این است تولد شادمانه خوشحال بودن و غمناک بودن و جسم را به خاک سپردن و روح را آزاد کردن و تقدیم دیگری نمودن این است سهم انسان از زندگی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:35 توسط خزان |
|
|
کشته ی دوست قاضی ز پی شهادت اندر تک و پوست غافل که شهید عشق فاضل تر از اوست فردای قیامت آن به این کی ماند؟ که آن کشته ی دشمن است و این کشته دوست!! ترا دیدم از تنگنای زمان جستم ترا دیدم‘ شور عدم در من گرفت. ته شب یک حشره قسمت خرم تنهائی را تجربه خواهد کرد. ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام دل جان بیغمایش سپردم‘ نیست آرامم هنوز ۩ حضرت حافظ ۩ به دریائی گرفتارم که موجش عالمی دارد مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم سردی نگاه بشکن فاصله سزای ما نیست من میگم که دوستت دارم از دل و از جون همیشه نگاه بکن به چشام همیشه بارونیه کاشکی تو هم بفهمی اینا درد دوریه دستم را بگیر... من نیازمند پشتوانه ای به ایستادگی تو هستم با من بمان... به پیش خلق آشکارا حدیث عشق نتوان گفت ولی در سینه تنگم نهانی دوستت دارم... راهیست راه عشق که هیچ اش کناره نیست آنجا جز آنچه جان بسپارند چاره نیست... جای آسایش ندارد این سپهر تیز رو ساقیا جامی بده تا من بیاسایم دمی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:30 توسط خزان |
|
|
درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سر نهادن بر سیه دل سینه ها سینه آلودن بر چرک کینه ها در نوازش‘ نیش ماران را یافتن زهر در لبخند یاران یافتن زر نهادن در کف طرارها گمشدن در پهنه بازارها |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:28 توسط خزان |
|
|
نمی دانم... نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم گوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:27 توسط خزان |
|
|
به چه می اندیشی؟ به خزانی که گذشت؟ به بهاری که نبود؟ به امیدی که کنون رفته به باد؟ یا به عهدی که دگر رفته ز یاد؟ به چه می اندیشی؟ به حقیقت که شده افسانه‘ به جدائی که تو را نام ننهند: دیوانه‘ به سحر‘ گر چه سرابی باشد‘ یا فقیری که نظر بر تو کند شاهانه‘ به چه می اندیشی؟ به دو چشمی که تو را هیچ ندید‘ به دو دستی که تو را هیچ نخواست‘ به رفیقی که غبار غمت از چهره نروفت‘ یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت‘به چه می اندیشی؟ به چه می اندیشی...!!؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:23 توسط خزان |
|
|
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاقل گشته ام گوئیا او مرده در من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آئینه می پرسم ملول چیستم دیگر‘ به چشمت چیستم؟ لیک در آینه می بینم که‘ وای سایه ای هم زانچه بودم نیستم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:22 توسط خزان |
|
|
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کشت باز زندانبان خود بودم آن من دیوانه ی عاصی در درونم های و هو می کرد مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد در درونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی می شنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم‘ نمی دانی!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:21 توسط خزان |
|
|
باد خزان گلی به ربود از کنار من آن گل که بود؟ امید دل بی قرار من…!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:20 توسط خزان |
|
|
عاشقی جرم قشنگیست به انکارش مکوش… |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:16 توسط خزان |
|
|
زندگی یعنی پدیدن سر به بالا ها کشیدن زندگی یعنی پرستو آمدن‘ رفتن‘ تکاپو از گلستان نیایش چیدن گلهای خواهش زندگی یعنی دویدن گرچه مقصد را ندیدن خم نکردن سرو قد را در پیش پای آرزوها
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:36 توسط خزان |
|
|
خدایا عاشقم‘ عاشق ترم کن سرا پا آتشم‘ خاکسترم کن...! مجنونم و دور از دیارم آواره ز درد عشق یارم...! مجنون مرا تو صبر عطا کن درد همه عاشقان دوا کن...! مرا که از بوی می مستم چه نیازی ست به باده نوشیدن؟ من شده ام به بوی می مست می را نتوان گرفت بر دست! راست گویم‘ یک رگم هشیار نیست مستم‘ اما جام و می در کار نیست مست عشقم‘ ممست شوقم‘ مست دوست مست معشوقی که عالم مست اوست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:28 توسط خزان |
|
|
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو‘ ای جلوه ی امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال بخدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم‘ صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم‘ خنده به لب‘ خونین دل می روم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل فروغ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:22 توسط خزان |
|
|
جز به تو از سوز عشق با که بنالم؟ جز تو درمان درد از که بجویم؟ من دگر آن نیستم به خویش مخوانم من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم عشق فر یبم دهد که مهر ببندم مرگ نهیبم می زند که عشق بورزم پای امید دلم اگر چه شکسته است |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:22 توسط خزان |
|
|
در فضای روشن و بی انتها راه‘ سوی آسمان ها باز بود چشمه ی نور و صفای ماهتاب روح من دیوانه ی پرواز بود! اشک حسرت چهره ام را می گداخت دیگر از غم طاقت و تابم نبود زانکه در این کوره راه زندگی آسمانم بود و ماهتابم نبود!!! فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:51 توسط خزان |
|
|
پرستو جان به سوی لانه برگرد چراغ روشن این خانه برگرد کجا رفتی که دل در سینه افسرد؟ امید این دل دیوانه برگرد تو گنجی‘ گنج در ویرانه باید بیا خو کن به این ویرانه برگرد دلم بی تاب شد از رنج دوری تو هم برخیز و بی تابانه برگرد بریدم از همه تا با تو باشم برگرد...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 13:32 توسط خزان |
|
|
لالا لالا نخواب سودی نداره همون بهتر که بشماری ستاره همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غمش نشه تنها بیداره لالا لالا نخواب بازم سفر رفت نمیدونم به کارون یا خزر رفت فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت لالا لالا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما بشین بازم دعا کن واسه اونکه ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها لالا لالا نخواب خواب که دوا نیست دل دیونه داشتن که خطا نیست میگن دست از سرش بردار‘ نمیشه آخه عاشق شدن که دست ما نیست لالا لالا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه میگن با یه فرشته اون رو دیدن دروغه‘ چون دریا اشتباهه لالا لالا نخواب تلخه جدایی کمر خم میشه زیر بی وفائی تو بیدار باش‘ همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالائی؟ لالا لالا نخواب تنهائی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده اگه چشم انتظار باشی که هیچی دروغ می گی به دل که بر می گرده لالا لالا نخواب دنیا خسیسه واسه کم آدمی خوب می نویسه یکی لبهاش تو خوابم غرق خندس یکی پلکاش تو خوابم خیس خیسه لالا لالا نخواب تا اون بخوابه بشین اینقدر تا که خورشید بتابه زمونی که یقین کردم بیدار شد بخواب با یاد عکسی که تو قابه لالا لالا بخواب بیداره حالا دیگه باید بخوابی‘ پس لالا لا بخواب دیگه تو می تونی بخوابی ببین خورشید اومد بالای بالا لالا لالا اینم بود سرنوشتم این از امروزمو‘ این از گذشتم نمی خوابم تا تو برگردی یک روز منم خوابو واسه اون روز گذاشتم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 13:31 توسط خزان |
|
|
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت جانم بسوختی و به جان دوست دارمت تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بردارمت ************ اگر پوسیده گردد استخوانم نگردد عشقت از روحم فراموش ************ کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا؟ کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا؟ ************ تو نیستی در برم دل در برم نیست هوائی جز هوای دلبرم نیست. ************ دیده از دیدار خوبان بر گرفتن مشکل است هر که ما را این نصیحت می کند بی حاصل است!! ************ ماهرویان گر که بی مهری کنند من به جایش مهربانی می کنم…! ************ یار شیرین لب من گفت به هنگام وداع: لحظه ئی تلخ تر از لحظه ی بدرود نبود. ************ صفای خاطر دل ها ز درد است دل بی درد همچون گور سرد است!!! ************ آندم که با تو باشم محنت و غم سر آید آنشب که بی تو باشم جانم ز تن درآید! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 13:30 توسط خزان |
|
|
اونی که دوستش داری بهش نگو دوستش داری می ره و تنهات می زاره اگه باور نداری! بهش بگو دوستش داری می ره و رو دلت پا می زاره آره می دونم عاشقشی عاشق اون نگاهش آره می دونم دربه دری تا ببینیش باز دوباره منم یه روزی مثل تو عاشق بودم تا پای جون عشقمو فریاد زدمو دربدری شدم نگو رفتشو تنهام بذاره روی دلم پا بذاره قلب منو سوزوند و رفت رفت و با دیگری نشست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 13:34 توسط خزان |
|
|
زندگی بی عشق حق چون مردن است چون گلی بی باغبان پژمردن است زندگی بی لطف حق زندان بود در قفس‘ بی همنفس افسردن است ای بسا که عشق ظاهر بود عاشقی دل از ظواهر کندن است زندگی بی لطف حق آشفتگی ست سعی بیهوده به از خوابیدن است گرد گیتی با قدم پیمودن است بهر را پیمانه با کف کردن است همچو کوری در دل شبهای تار ریگهای دشت را بشمردن است نور حق گر بر دل و جانت فتد خوب تر از مهر و مه گردیدن است عاشق حق چون مسیحا گشتن است ! چشم خاکی را رمق بخشیدن است کور مادر زاد بینا کردن است ذکر حق در بطن مادر گفتن است در دل گهواره صحبت کردن است سوی معراج خدا ره بردن است گر شود لطف خدا شامل تو را چون خلیل آتش گلستان کردن است لطف حق بین‘ چون کند شق القمر ؟ چون محمد سر هر کس گفتن است گر بخواهی کام دل همچون عزیز عاشق حق شو که باطل مردن است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:41 توسط خزان |
|
|
من تشنه یک بوسه ز رخسار تو هستم مشتاق لب لعل شکر بار تو هستم ای بی خبر از حال من ای ماه ده و چهار شیدای تو و خسته و بیمار تو هستم ای لعل لبت مایه تسکین لب من غافل ز من و من همه تبدار تو هستم از کوی من ای آهوی زیبا چه رمی تو ؟ تا کی به جفا ؟ من که وفادار تو هستم!! در بند دو ابروی تو چون برده اسیرم در حلقه زلف تو گرفتار تو هستم ای غنچه ی خندان نگهی کن به امیدی من بلبل شوریده گلزار تو هستم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:40 توسط خزان |
|
|
تو غربت ترانه هاش‘ یکی هنوز دوستت داره یکی هنوز به عشق تو دل به کسی نمی سپاره با اینکه تو از معرفت بویی نبردی نازنین اما یکی هنوز واست‘ اشکای لوطی می باره هنوز برای دیدنت لحظه شماری میکنه از دم صبح تا سر ظهر‘ هی بیقراری میکنه ریاضت ندیدنت‘ روزش رو پر غم میکنه شب که میشه حتی تو خواب‘ گریه و زاری میکنه نگاه سردت واسه اون‘ گرمی خورشید و داره اون روزای آفتابی رو به یاد چشمات میاره اون که هنوز دوستت داره‘ منم عزیز نازنین منم که از غمت شدم‘ عاشق ترین زن زمین منم همون که بی تو شد تنها ترین شاعر شهر اما رو حلقه ی دلش جز تو کسی نشد نگین جز تو کسی نشد نگین...! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:40 توسط خزان |
|
|
می خواهم در این روز تو را میهمان کنم و شامگاه تو را بکشم...! و هر روز با نوشیدن یک جام از خون تو آغاز کنم تا شاید این چنین هر روز در وجودم زنده باشی!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:39 توسط خزان |
|
|
شايد آن روز که سهراب نوشت تا شقايق هست زندگي بايد کرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اين جور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل نرگس و ياس |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:21 توسط خزان |
|
|
می دونم داری میای اما دلم تاب نداره در تمام لحظه ها یاد تو رو کم میاره می دونم دوستت دارم ولی دلم یه شک داره نمی دونه دل تو دوستش داره یا نداره...!؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:19 توسط خزان |
|
|
ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه ؟ فریب انگیز من با وعده ای شادم کند یا نه ؟ خرابم آنچنان‘ کز باده هم تسکین نمیابم لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه ؟ صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگین دل که تا گل در چمن باقیست‘ آزادم کند یا نه ؟ من از یاد عزیزان‘ یک نفس غافل نیم اما نمی دانم که بعد از من‘ کسی یادم کند یا نه ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:18 توسط خزان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همدیگر را دوست بدارید، اما محبت را به زنجیر نکشید. بگذارید محبت دریای مواجی باشد در میان کرانه های نفوس شما، تا هر کس جام دوستی های خود را از آن لبریز کند، اما محتاط باشید که هیچگاه همگی از یک کاسه ننوشید!!!
آماده تبادل لینک هستم. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 خرداد 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
زندگی زیباست پر کردن کارت اهدا عضو عمیق ترین نقطه زمین محکوم به زندگی تقدیم به تنها عشقم علی Hi ToOoOo By طرفداران هری پاتر |
|
RSS
|