تبليغاتX
سوگوار خموش
برای دلداری دیگران لازم نیست درد کسی را درمان کنیم٬کافیست به او بگوییم تو تنها نیستی.
...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 17:56  توسط خزان | 

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

 

                                              نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

 

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم

 

                                             دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو

 

و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را

 

                                         اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

 

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

 

                                               به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

 

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله

 

                                           و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 17:53  توسط خزان | 
تو با من

          خنده هایت مال مردم!!

نگاه آشنایت مال مردم

هوس هایت در آغوش رفیقان!!

            غمت با من

وفایت مال مردم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:4  توسط خزان | 
 

دل به چشمای تو بستم

تو شدی همه وجودم

عشق تو باور من شد با تمام تار و پودم

با تمام تار و پودم

هر کی اومد سر راهم

چشامو بستم ندیدم

عکس تو، تو دست من بود

تورو با دلم خریدم

تورو با دلم خریدم

برای نفس کشیدن عشق تو دلیل من بود

بودن تو پیش چشمام خواب و رویای شبم بود

خواب و رویای شبم بود

من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم

ندونستم تو دروغی وای چه تلخه سرنوشتم

وای چه تلخه سرنوشتم

من بدون تو میمردم اما تو تنها نبودی

من واست بازیچه بودم

عشق رویاهام نبودی

هنوزم سخته عزیزم

باور بد بودن تو

بازی رو دیگه تموم کن

دیگه بسه موندن تو

فکرشم واسم عذابه

که دلت پر از فریبه

هنوزم باور ندارم که شدی واسم غریبه

گرچه باز واسم عزیزی

نمیبخشم عشقو اما تا ابد باید بسوزی

آره تو آتیش اون گناه باید بسوزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:1  توسط خزان | 
 

مینویسم واسه تو نگو دیره نگو دیره

من از این فاصله ها بدجوری گریه ام میگیره

من میخونم واسه تو نگو رفتی نگو هستم

بی تو تنها موندم اما دل به هیچ کسی نبستم

مینشینم پای حرفات تا ته قصه باهاتم

بیا شه زاده ی عاشق که من خسته فداتم

بیا شه زاده ی عاشق تو پری قصه هامی

تنهایی معنی نداره تو مثل سایه باهامی

قصه گوی همیشگی برای من که خسته ام بگو تا آروم بگیرم

می دونی دل شکسته ام

با تو یه دنیا آرزو تو کوله بار خاطرم

سخته برام نبودنت ، نمیشه از پیشت برم

من میسازم واسه تو قصری از سادگی ها

از اینجا میبرم تورو به شهر دلداگی ها

با بوسه آغاز میکنم زندگی دوباره مو

بهآسمونا نمیدم همین یه تک ستاره مو

مینشینم پای حرفات تا ته قصه باهاتم

بیا شه زاده ی عاشق که من خسته فداتم

بیا شه زاده ی عاشق تو پری قصه هامی

تنهایی معنی نداره تو مثل سایه باهامی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 10:58  توسط خزان | 
از نیشخند گرم تو، آفاق تازه گشت

          صبح بهار،

این لب خندان نداشته است…!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:6  توسط خزان | 
از برم آن سرو بالا میرود

صبرم از دل میرود، تا میرود

تا گزیند جای در چشم رقیب

همچو اشک از دیده ی ما میرود

ما هم از من دور گردد، زان سبب

دود آهم، تا ثریا میرود

شمع وارم اشک و آه از چشم و دل

یا برآید روز و شب، یا میرود

میرود کز ما جدا گردد، ولی

جان و دل با اوست، هرجا میرود

ز آتش غیرت بسوز امشب، رهی

کان پری با غیر فردا میرود !!

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:5  توسط خزان | 
مریم مقدس که بی گناه بار برداشتی‘

برای ما که به درگاهت آمده ایم‘ شفاعت کن.

                                                آمین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 15:10  توسط خزان | 
عشق تو به من آموخت ...که اندوهگین شوم

من از سالها پیش محتاج مردی بودم که

بر بازوانش چون گنجشک بگریم

مردی که پاره هایم را...

            چون پاره های بلور شکسته گرد آورد.

عشق تو... ای محبوب من

تا درون شهر های حزن و اندوهم برده است...

و پیش از آنکه تو را بشناسم...

به درون شهر های حزن و اندوه قدم ننهاده بودم

وهرگز نمی دانستم که اشک تجسم یک انسان کامل است

وانسان بی اندوه

        یادگاری از انسان است.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 23:42  توسط خزان | 
در میان شما کیست که صد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها گم شود‘ که آن نود و نه را در صحرا وانگذارد و از پی آن گم شده نرود تا آن را بیابد؟

                                  انجیل لوقا‘ باب 15‘ آیه 4

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 23:36  توسط خزان | 
قدم نزن دوباره تو شبای بی خیال من

بازی عشق تو گرفت

                  تمام شور و حال من

پشت نقاب روزگار خاطره مونده تو غبار

از من و تو که ما شدیم

              چیزی نمونده یادگار

شکر خدا که زندگیم خالی شد از حضور تو

بیشتر از این دلم نشد بازیچه غرور تو!!!!

بهانه هام‘ ترانه هام‘ تمام عاشقانه هام

تمام من ‘ تمام تو ‘ تمامی شبانه هام

مثل یه برگ کهنه شد

         تو دفتر گذشته هام

خطای خیس دفترو جز من وتو کسی نخوند

شکر خدا که زندگیم خالی شد از حضور تو

بیشتر از این دلم نشد بازیچه غرور تو!!!!

مثل غریبه رد شدیم

        من و تو از کنار هم

زمونه هدیه ای نداد  بجز یه کوله بار غم

تو بودی که رفتی سفر

                  منو گذاشتی بی خبر

می خواستی من گریه کنم بخاطر چند تا سفر

بهانه هام ‘ ترانه هام‘ تمام عاشقانه هام

تمام من ‘ تمام تو ‘ تمامی شبانه هام

مثل یه برگ کهنه شد

         تو دفتر گذشته هام

خطای خیس دفترو جز من وتو کسی نخوند

شکر خدا که زندگیم خالی شد از حضور تو!!!!

بیشتر از این دلم نشد بازیچه غرور تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 23:33  توسط خزان | 

 

مردم آزادند همه چیزشان را انتخاب کنند_مدرسه‘ دانشگاه‘ خمیر دندان‘ فیلم‘ شوهر‘ زن_ اما وقتی پای عقاید دینی به میان می آید‘ برخورد حکومت طوری است که انگار مردم شعور کافی ندارند و به راحتی می شود از آنها سوء استفاده کرد.

                                                             کتاب زهیر(پائلو کوئیلو)

ولی واقعا همین طوریه!!!!!!!! مطمئنم هرگز بهش فکر نکردید. یا اگر کردید جرات به زبان آوردنشو نداشتید. اصولا 89 % آدم هائی که توی اینترنت هستن سنشون کمتر از 30 ساله و یعنی قشر جوان هستن ولی هرگز جائی ندیدم که کسی درباره این جور مسائل نظر بده. ما حتی جرات نظر دادن هم نداریم!!!!! پس چطور میتونیم دنیا رو‘ خودمون رو عوض کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 22:37  توسط خزان | 

 

جرالدین، دخترم!

تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم، اما غصه ی خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. قصه آن دلقك گرسنه كه در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد نابسامانی را كشیده ام.

دخترم!

دنیایی كه تو در آن زندگی می كنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب، آن هنگام كه از سالن پرشكوه تئاتر بیرون می آیی، آ‹ ستایشگران ثروتمند را فراموش كن، اما حال آن راننده تاكسی را كه تورا به خانه می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....

دخترمجرالدین!

چكی سفید برای تو فرستادم كه هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج كنی ولی هروقت خواستی دو فرانك خرج كنی با خود بگو : سومین فرانك از آن من نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سكه برای تو حرف می زنم برای آنست كه از نیروی فریب و افسون پول، این فرزند شیطان آگاهم....... .

من زمانی درازبرروی ریسمانی بس نازك و لرزنده نگران بوده ام اما دخترم این حقیقت را بگویم كه مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می كنند.

دخترم جرالدین!

پدرت با تو حرف می زند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تورا بفریبد. آنشب است كه این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای خواهد بود و سقوط تو حتمی است....... روزی كه چهره زیبای یك اشراف زاده بی بندوبار تو را بفریبد، آن روز است كه بندبازی ناشی خواهی بود، بندبازان ناشی همیشه سقوط می كنند. از این رو به زر و زیور دل مبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یك دل باش و به راستی اورا دوست بدار.دخترم!

هیچ كس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت كه شایسته آن باشد كه دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان كند.برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن عریان تو باید مال كسی باشد كه روحش را برای تو عریان كرده است.

 

 

دخترم، جرالدین!

برای تو حرفهای بسیار دارم، ولی به موقع دیگر می گذارم و با این پیام نامه ام را به پایان می رسانم!

انسان باش، پاكدل و یكدل باش، زیرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزاران بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 18:59  توسط خزان | 
وقتي زلزله آمد ...تازه فهميدم سازه دلم چقدر در برابر مرگ لرزيدني است .

وقتي زلزله آمد ...تازه فهميدم در محاسبه مرکز ثقل عمرم چقدر اشتباه کرده ام وهمه چيز چقدر متغير است...

وقتي زلزله آمد...ديدم چقدر اينرسي وجودم در برابر خواست تو هيچ است...

وقتي زلزله آمد...مطمئن شدم بار گذاري عمرم خطا بوده است و اصلا تعادل ندارد...

و وقتي زلزله آمد... ديدم که چقدر مرگ نزديک است...

من خطا رفته بودم مدتها بود يادم رفته بود رفتني هم هست و اين رفتن مي تواند خيلي هم نزديک باشد و کسي قول نداده که من سالها فرصت داشته باشم که اينطور با خيال راحت تمام اين فرصتها را به دنياي خود اختصاص داده ام .درس‘ کار‘ ازدواج ...مدتها بود مرگ رااز برنامه ريزيها حذف کرده بود.

یک لحظه یاد این سخن حضرت مولا افتادم که:« وقتي نماز مي خوانيد طوري باشيد که گويي نماز آخرتان است» ...خيلي وقت بود اين حديث را فراموش کرده بودم...

ويک لحظه آن آرزوي قديمي در دلم جوانه زد که خدايا نکند من با مرگ طبيعي از دنيا بروم ...

اين همه جرقه فقط با چند ثانيه لرزيد ن زمين...

 

اما خدايا ! چه کنم که انسانم و فراموشکار ... مي ترسم باز همه اين حرفها را فراموش کنم پس خودت کمکم کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 18:57  توسط خزان | 
 

اگه چشمام طاقت دوری ندارن!

اگه دستام تو نبودت کم میارن!

تو ببخش ای عاشق معشوقه خوبم!

اگه دیگه شونه هام جائی واسه سر ندارن!

 

خوب می دونی دلم از تو نگرفته

خوب میدونی عشقت از سینه نرفته

توی قلب  عاشق قشنگ خوبم

خوب میدونی که کسی جا نگرفته

من همون عاشق تنهام و میمیرم

من اگه بی تو باشم نمی تونم

اگه روزی تو بری تنهام بزاری

من بازم تو حسرت عشقت می مونم

بازم از رفتن تو غمگین ترینم

بازم از دوری عشقت لب اون کوچه میشینم

با همه سختی و غربت و نبودن

بازم از پنجره شب جای پائی نمی بینم

 

خوب می دونی دلم از تو نگرفته

خوب میدونی عشقت از سینه نرفته

توی قلب  عاشق قشنگ خوبم

خوب میدونی که کسی جا نگرفته

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:1  توسط خزان | 
 

گفت می رم مسافرت

3 روز دیگه میام خونه

عصر جمعه هر کی در زد

                              بدونم خود اونه .   

 

وقتی که بار سفر بست

دلم آهنگی نداشت

بغض من تو راه اون بود

آسمون  رنگی نداشت

 

روز اول با صدای بارون از پشت شیشه

روز دوم کلاغی که روی بوم همیشه

روز سوم اومدش یه صبح بارون

توی اون  جمعه ساکت با خودم زدم خیابون

سر خوش از هر لحظه نزدیکی خورشید به زمین

با خودم گفتم غروب امروزو ببین ببین

وقتی که ماه توی چشمام رخنه می کرد

صدای زنگ تلفن توی گوشم ناله می کرد

یه صدای غم زده گفت:

                        که تو رفتی ته دره!!!!!!!

 

از خودت برام تو دنیا نذاشتی حتی یه ذره

تو که رفتی شعرمم پاک شد و مردش

عکستم تو قاب خالی یاد اون 3 روزو دردش!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 18:59  توسط خزان | 
رحم کن بر کسانی که به بندهای ابریشمین عشق گره خورده اند و خود را ارباب دیگران می دانند و حسرت می خورند و وجود خود را مسموم می سازند و عذاب می دهند. زیرا نمی فهمند که عشق و همه چیز مثل باد در تغیر است اما حتی بیش از آنان‘ رحم کن بر کسانی که از ترس این که عاشق شوند‘ می میرند و به نام عشق بزرگتری که آن را نمی شناسند‘ دست رد به سینه ی عشق می زنند هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:« هر کس از آبی که من به او می دهم بنوشد‘ هرگز تشنه نخواهد ماند

رحم کن بر کسانی که جهان هستی را تا حد یک توضیح‘ و خدا را تا حد یک معجون جادوئی‘ و انسان را تا حد یک موجود که نیازهای اصلی اش رفع شود‘ پائین می آورند. زیرا هرگز موسیقی کرات را نمی شنوند. اما حتی بیش از آنان رحم کن بر کسانی که ایمان کور دارند و در آزمایشگاه های خود جیوه را به طلا تبدیل می کنند و دورشان را کتاب هایی درباره ی اسرار(« تاروت» ورق های عکس دار برای فال گرفتن) و نیروی اهرام گرفته است. هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«هر کس که به سان کودکان‘ ملکوت خدا را درنیابد‘ از هیچ راهی وارد آن نخواهد شد.»

رحم کن بر کسانی که جز خود را نمی بینند و دیگران برای آنان به خلاصه ای مبهم و دوردست می مانند. آنان با لیموزین از خیابان ها می گذرند و خود را در دفتر کارشان‘ در بالاترین طبقه ساختمان‘ که به تهویه مطبوع هم مجهز است‘ زندانی می کنند واز انزوای قدرت‘ رنج می برند و صدایشان هم در نمی آید.اما حتی بیشتر از آنها رحم کن بر کسانی که هر کاری را برای هر کسی انجام می دهند و نیکوکارند وتنها از طریق عشق می خواهند بر شر پیروز شوند. زیرا هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«بگذار آن که شمشیری ندارد جامه اش را بفروشد تا شمشیری بخرد.»

بارالها‘ رحم کن بر ما که یک مشت گناهکاریم که در پی قدیسین در سراسر جهان پراکنده ایم. زیرا ما حتی خود را نمی شناسیم و اغلب فکر می کنیم لباس بر تن داریم‘ در حالی که عریانیم. معتقدیم که جنایتی مرتکب شده ایم‘ در حالی که در واقع جان کسی را نجات داده ایم. هنگامی که رحمتت را شامل حال همه ی ما می کنی‘ از خاطر مبر که شمشیر ما‘ در دست یک فرشته و یک شیطان است و هردو‘ یک دست هستند. زیرا ما اهل دنیائیم و اهل دنیا هم می مانیم و به تو نیاز داریم. ما همیشه به قانون تو نیاز داریم که می گوید:«وقتی شما را بدون کیف پول‘ کوله پشتی و صندل فرستادم‘ چیزی کم نداشتید.»  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 16:20  توسط خزان | 

فاحشه...دعایم کن!!!!

سلام فاحشه! هان!؟ تعجب کردي!؟ ميدانم در کسوت مردان آبرومند ،







انديشيدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما ميخواهم







برايت بنويسم . شنيده ام، تن مي فروشي، براي لقمه نان ! چه







گناه کبيره اي…! ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند، من







هم مانند همه ام !







راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو،







زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون







مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا







شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است ! مگر هردو از يک







تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشی نيست؟ تن در برابر نان







ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در ديارم کساني را







ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان، شرفت را







شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين.







شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني، چهارشنبه ها







نذر حرم امامزاده صالح داري، رمضان بعد از افطار کار مي کني







محرم تعطيلي ! من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه،







جمعه بازار دين خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم،







چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پيش از افطار و







پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطيل نکنم!







فاحشه… دعايم کن.

 

برگرفته از وبلاگ gada.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:25  توسط خزان | 
بارالها‘ به ما رحم کن! با رحمت بی پایانت به ما یاری ده‘ که هرگز دانشمان را به دشمن و ضد خودمان تبدیل نکنیم.

رحم کن بر کسانی که به حال خود افسوس می خورند و خود را انسان های خوبی می دانند که زندگی در حقشان ستم کرده... فکر می کنند آن چه که به بر سرشان آمده ‘ حقشان نبوده. چنین اشخاصی هرگز نمی توانند نبرد خیر را انجام دهند.

و رحم کن بر کسانی که نسبت به خود بی رحمند و در تمام کارهایی که انجام می دهند‘ تنها شر را می بینند و تقصیر بی عدالتی هایی را که در دنیا وجود دارد‘ به گردن می گیرند. زیرا هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«حتی تعداد موهای شما شمرده شده است!»

رحم کن بر کسانی که دستور می دهند و بر کسانی که ساعت های متمادی مشغول خدمتند و صرفا به امید تعطیلی یکشنبه‘ خود را وقف کار می کنند و در آن روز هم فقط میبینند که جایی ندارند که بروندو همه درها بسته است.

اما همچنین رحم کن بر کسانی که تلاش را بر خود واجب می شمارند و دیوانه وار می کوشند و عاقبت کارشان به بدهکاری می کشد‘ یا به دست برادران خویش مصلوب می شوند. زیرا هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«مثل مار خردمند و مثل کبوتر بی آزار باش

رحم کن بر کسانی که که ممکنست دنیا را فتح کنند‘ اما هرگز به نبرد خیر باطنی نپردازند. اما همچنین رحم کن بر کسانی که در نبرد خیر باطنی پیروز شده اند‘ اما چون نتوانسته اند دنیا را فتح کنند‘ سر از خیابان ها و کافه های زندگی در می آورند. زیرا هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«مثل کسی که به کلام من گوش فرا دارد‘ مثل خردمندی است که خانه خود را بر روی سنگی سخت بنا کرده است

رحم کن بر کسانی که از برداشتن قلمی‘ قلم موئی‘ سازی‘ یا ابزاری وحشت دارند. زیرا می ترسند مبادا کسی قبلا این کار را بهتر از آنان انجام داده باشد و خود را لایق ورود به کاخ پر شکوه هنر نمی یابند. اما حتی بیشتر از آنان ‘ رحم کن بر کسانی که قلم یا قلم مو یا ساز یا ابزار را برداشته اند و الهام را به چیزی مبتذل تبدیل کرده اند و با این حال خود را بهتر از دیگران می دانند. زیرا هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«زیرا پوشیده ای نیست که پرده از روی آن به کنار نرود‘ و نه پنهانی که فاش نگردد

رحم کن بر کسانی که می خورند و می نوشند و نیاز های خود را برآورده می سازند‘ اما در سیری ناشاد و تنها هستند اما حتی بیش از آنان رحم کن بر کسانی که روزه می گیرند و به عیب جوئی از مردم می پردازند و دیگران را نهی می کنند و به همین دلیل ‘ خود را قدیس می دانند و به اسم تو در خیابان ها موعظه می کنند. زیرا هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:«کسی که تنها شاهدش خودش باشد‘ شهادتش قبول نیست

رحم کن بر کسانی که از مرگ می ترسند و بی خبر از عوالم بی شمار و مرگ های بسیار که تاکنون داشته اند‘ ناشادند. زیرا فکر می کنند که روزی دنیایشان به پایان می رسد.اما  حتی بیش از آنان‘ رحم کن بر کسانی که از مرگ های متعدد خود باخبرند و امروز‘ خود را ابدی می پندارند. هیچ یک از این اشخاص‘ این قانون تو را نمی دانند که می گوید:« جز کسی که تولدی دوباره یابد‘ کسی قلمرو خدا را نمی بیند.»

 

 

                                ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 21:50  توسط خزان | 
 در شب سرد جدائی

امشب آرامی ندارم

در سکوت کوچه ی دل

نیمه شب ره می سپارم

آن زمان این کوچه هر شب

کوچه میعاد ما بود

بر لب ما تا سحر گه

قصه ی فردای ما بود

ای خدا پس کجا رفت

روزگار آشنائی؟

این زمان افکنده بر من

سایه دیوار جدائی

ای کویر سینه ی من

بوسه های آتشت کو

در شب سرد جدائی ؟

شعله های سرکشت کو؟

آن پرنده تو بودی

پیرهن ابر را درید

رفت و گم شد در غروب

او رفت ‘ از همه برید

آنکه روی عاشقی طرح دلتنگی کشید

جفت پر شکسته اش را‘ توی تنهائی ندید!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0:48  توسط خزان | 
جای کشتی در بندر از همه جا امن تر است‘ اما هدف از ساختن کشتی این نبوده.

 

شیطان‘ روحی است که نه خیر است نه شر. او را نگهبان بیشتر اسراری می دانند که در دسترس بشر قرار دارد و قدرت و نیرویش بر امور مادی است. چون فرشته ایست که هبوط کرده‘ با نژاد بشر همدردی می کند و همیشه آماده معامله با انسان و ارائه خدمت به او در مقابل برخورداری از لطف اوست.

 

چون زمان همیشه با آهنگ یکنواختی پیش نمی رود. این ما هستیم که آهنگ حرکت زمان را تعیین می کنیم.

 

هر جا گنجت باشد‘ دلت همان جا خواهد بود.

 

همیشه می دانیم که بهترین راهی که باید طی کرد‘ چیست. اما فقط به راهی می رویم که به آن عادت کرده ایم.

 

                                                            برگرفته از کتاب زیارت اثر پائلو کوئیلو

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:13  توسط خزان | 
 

مگه قرار نبود که من چشماتو از یاد ببرم!!؟

بهم بگو چرا هنوز‚ از همیشه عاشق ترم!!؟

مگه قرار نبود برام مثل غریبه ها بشی!!؟

مگه نخواستم بری‚ از دل من جدا بشی!!؟

مگه قرار نبود دیگه فکرمو درگیر نکنی!!؟

دیگه به چشمای سیات چشمامو زنجیر نکنی!!؟

مگه قرار نبود که این فاصله طولانی بشه!!؟

دریای عشق من و تو یک شب طوفانی بشه!!؟

مگه قرار نبود!!!!!!!!

پس چرا اشتیاق من از هر زمانی بیشتره!!؟

پس چرا خدا نگاهتو از خاطرم نمی بره!!؟

مگه قرار نبود دیگه فکرمو درگیر نکنی!!؟

دیگه به چشمای سیات چشمامو زنجیر نکنی!!؟

  مگه قرار نبود!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 13:41  توسط خزان | 
 

بیا آرام اشک بریزیم. بیا دورا دور برای خودمان زندگی کنیم. کسی باور نمی کند که ما چه آرام ولی بیقرار‚اما ساده گناه کردیم. امشب هردوی ما رهسپار جاده ایم. همدیگر را به جاده می سپاریم و گریه هامان بدرقه راهمان.                                                                                      

چگونه جواب دهم صبر این همه انتظار را؟ و اینک چگونه روز موعود با سنگدلی تمام دست هامان را از هم جدا کردند!؟ مدتی هست نغمه ی بغض مرا می شنوی.اما گوش های تو سنگین شده. اشک امانم نمی دهد شاید این گریه ی من لب به سخن وا نکند.                                      

برایت می نویسم. نامه ام را به باد می سپارم تا زیر پایت بنشاند شبانگاه. به تو می گویم که دلم یخ زده است. شاید این صبر من به سرانجام نرسد و تن خسته ی من تاب نیارد به سفر.                  

شاید این کلبه بی پنجره ی قلب تنم درهم شکند بی تو!                                                        

به تو می گویم‚ عمر دل کوتاه است و شاید همین روز به پایان برسد.                                   

 حال که نیستی‚ چه سردم بی تو. چرا من هیچ ندانم بی تو؟ من بعد تو کسی را دوست نمی دارم و نمی دارم دوست.                                                                                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:19  توسط خزان | 
 

ساقی بده پیمانه ای ‚ ز آن می که بی خویشم کند

بر حسن شور انگیز تو‚ عاشق تر از پیشم کند  

زان می که در شبهای غم‚ بارد فروغ صبح دم

غافل کند از بیش و کم‚ فارغ ز تشویشم کند    

نور سحر گاهی دهد‚ فیضی که می خواهی دهد

با مسکنت شاهی دهد‚ سلطان درویشم کند       

سوزد مرا سازد مرا‚ بیگانه از خویشم کند       

بستاند ای سرو سهی‚ سودای هستی از رهی     

یغما کند اندیشه را‚ دور از بد  اندیشم کند.        

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:15  توسط خزان | 

روزی که میگفتی من با تو می مانم

روزی که دانستی من بی تو می میرم

روزی که با عشقت بستی به زنجیرم

بازنده من بودم ٬ این بوده تقدیرم

باور نمی کردم هرگز جدایی را

آن آمدن با عشق

                    این بی وفائی را

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:14  توسط خزان | 
سه معجزه تز برادرمان مسیح هست که تاکنون در کتاب مقدس ثبت نشده:

اول آنکه او مردی بود چون تو و من

 دوم آنکه او حس شوخ طبعی داشت

 سوم آنکه او میدانست پیروز است٬ اگر چه مغلوب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:33  توسط خزان | 

نشنو از ني ني حصيري بينواست

 بشنو از دل دل حريم کبرياست

 ني بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه ي دلبر شود...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:31  توسط خزان | 

 

هر چه درباره تو و خودم  نوشتم دروغ بود

درباره آن نبود که اتفاق افتاد بلکه آن بود که میخواستم اتفاق بیافتد

 درباره ی حسرت هایم بود آویزان از شاخه های دوردست و بلند تو

درباره ی تشنگی ام که از چاه رویاهایم بر می خاست

همه٬ نقشی بود که بر روشنائی زدم

 

 

هر چه درباره تو و خودم نوشتم واقعیت داشت

زیبائی تو

                یعنی سبد میوه ای در سبزه زار

دلتنگی برای تو

               یعنی آخرین چراغ بر تیر آخرین کوچه در آخرین شهر

حسادت به تو

               یعنی با چشمانی بسته در میان قطارهای شبانه دویدن

سعادت من

              یعنی رودخانه ای آفتاب به دل و سد فروشکن

 

 

 

هر چه درباره تو و خودم  نوشتم دروغ بود.

هر چه درباره تو و خودم نوشتم واقعیت داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:56  توسط خزان | 

 

خسته ام از کشیدن بار تن

خسته ام از دستانم

...حرف هایم آتش

                چاه است حرفهایم.

روزی سر می رسد٬ ناگهان روزی می آید

سنگینی قدم هایم را در دل احساس خواهی کرد

                                                                                      قدم هایم دور می شوند

و از همه دشوار تر برای تاب آوردن

                                   همین سنگینی خواهد بود.

 

 

وقت رفتن است

وقت رفتن است

وقت افتادن به  تهی تاریک٬ یکباره

هرگز نخواهم فهمید

خزیدن کرم ها درون جمجمه ام را

پوسیدن گوشت تنم را.

یاد مرگ لحظه ای تنهایم نمی گذارد

این یعنی مرگ همین نزدیکی ها ست.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:52  توسط خزان | 

من تشنه تر از آب نديدم تشنه

 

اي عشق مدد کن که به سامان برسيم، چون مزرعه تشنه به باران برسيم،
يا من برسم به يار يا يار به من، يا هر دو بميريمو به پايان برسيم

 

نگاه ساکت باران بر روی صورتم دزدانه می لغزد

ولی یاران نمیدانند که من دریایی از دردم

به ظاهر گر چه میخندم

ئلی اندر سکوتی تلخ میگریم.

 

عشق يعني کوچک کردن دنيا به اندازه يک نفر يا بزرگ کردن يک نفر به
اندازه دنيا : آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت
ميکنه.....تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش
غيرممکنه

 

 

پروردگارا از عشق امروزمان چيزي براي فردايمان باقي بگذار....به
اندازه يك نگاه...به اندازه يك لبخند....تا به ياد داشته باشيم كه
روزي عاشق هم بوديم



کاش مــي شد بر جـــــدايي خشــــم کرد شاخه هاي نســترن را با
تواضع پخش کرد کاش مي شد خانـــه اي از مهـــر ساخت مهـــــــرباني
را در آن سر مشـق کرد روي دل هاي حقــــــيقي نقــــــش کرد

 

دوستي ..شوخي سرد آدمهاست ..بازي شيرين گرگم به هواست.. واسه كشتن
غرور من و تو ..دوستي.. توطئه ثانيه هاست

 

اي عشق مدد کن که به سامان برسيم، چون مزرعه تشنه به باران برسيم،
يا من برسم به يار يا يار به من، يا هر دو بميريمو به پايان برسيم

 

چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت

دنبال هم امروز و فردا گذشت

دل میگه باز فردا رو از نو بساز

ای دل غافل دیگه از ما گذشت!!!

 

 

در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تو را

تو گل ناز منی از دور میبوسم تو را

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:30  توسط خزان | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همدیگر را دوست بدارید، اما محبت را به زنجیر نکشید. بگذارید محبت دریای مواجی باشد در میان کرانه های نفوس شما، تا هر کس جام دوستی های خود را از آن لبریز کند، اما محتاط باشید که هیچگاه همگی از یک کاسه ننوشید!!!


آماده تبادل لینک هستم.



نوشته های پیشین
خرداد 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
زندگی زیباست
پر کردن کارت اهدا عضو
عمیق ترین نقطه زمین
محکوم به زندگی
تقدیم به تنها عشقم علی
Hi ToOoOo By
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


.::منبع کد آهنگ.::<